توهمات اعتیاد به شیشه و حادثه در میان راهرو های دادگاه، آنچه بیشتر از همه جلب توجه می کرد، داد و فریاد های پسری نوجوان بود که در حال التماس کردن برای تغییر رای دادگاه بود. در گوشه ای از سالن زنی نشسته بود و آرام گریه می کرد و مردی که سرش را به دیوار تکیه داده بود و بی صدا مشغول اشک ریختن بود. به کنارشان رفتم تا کمی آرام شان کنم؛ که سر درد و دل زن باز شد.
پسرم فقط ۱۷ سال دارد؛ حکم اعدام برای او خیلی زیاد است. تو را به خدا اگر کاری از دست تان بر می آید، برای پسرم انجام دهید. از او خواستم که ماجرای پسرش را برایم تعریف کند تا که شاید بتوانم از طریق قانون راهی برای مشکل آن بیابم.
ماجرا مربوط به یک تصادف بود. تصادفی که در آن پسر ۱۷ ساله ای به نام سهراب راننده آن بود. در جریان تصادف، همراه او که در صندلی کنار او نشسته بود، در دم جان می سپارد و مقصر این تصادف نیز، سهراب است. آزمایشات پزشکی قانونی نشان می دهد، که در روز حادثه سهراب و شهروز، مقدار زیادی شیشه مصرف کرده بودند و از حالت عادی خارج بودند.
تجربه تلخ مصرف شیشه و توهمات
تجربه تلخ مصرف اعتیاد شیشه و توهمات به سراغ سهراب رفتم تا ماجرا را از زبان خودش بشونم. سهراب: صبح روز حادثه، با شهروز از مدرسه خارج شدیم تا برای مهمانی آن شب مواد تهیه کنیم. من فروشنده ها را نمی شناختم و همیشه از طریق شهروز مواد به دستم می رسید. برای همین هم با ماشین پدر شهروز رفتیم و قرار بود که در راه رفت او رانندگی کند و در راه برگشت من. به محل خرید که رسیدیم، هر دو پیاده شدیم و به داخل رفتیم. خانه ای جدید ساز و بزرگ بود و در آن چندین دختر و پسر با سر و وضع بسیار بدی نشسته بودند و مواد مصرف می کردند. یکی از آن ها دوست شهروز بود و روی همین حساب، به ما تعارف کرد که به آن ها ملحق شویم. شهروز نیز که می خواست خودی نشان دهد، کنار میزی که مواد مخدر شیشه را بر روی آن گذاشته شده بود، نشست و با یک عابر بانک سه ردیف مواد جدا کرد و آن ها را از طریق بینی مصرف نمود. بعد از او، من نیز مصرف کردم و تا زمانی که کمی عقل مان سر جایش بود، مواد را خریداری کردیم و از خانه خارج شدیم.

در میانه های راه بود که کم کم، توهم هایمان شروع شد. از آن لحظه به بعد را به خاطر نمی آورم. چشم که باز کردم در بیمارستان بودم و شنیدم که شهروز مرده است. یک ساعت بعد از به هوش آمدنم، بازجویی های پلیس شروع شد و رفته رفته توانستم عمق فاجعه را دریابم.
دستگیری با جرم ۲۰ گرم شیشه
از آنجایی که در ماشین حدود ۲۰ گرم شیشه بود و من در حین رانندگی مواد مخدر مصرف کرده بودم، جرمم بسیار سنگین به نظر می رسد. اما آنچه مرا بسیار می ترساند، مصّر بودن خانواده شهروز برای حکم اعدام من است. آن ها مدعی هستند که من پسرشان را فریب داده ام و او را به منجلاب اعتیاد کشانده ام. این در حالی است که تمامی ساقی ها با شهروز در ارتباط بودند. من حتی پلیس را به محلی که مواد خریداری کرده بودیم بردم. اما از بخت بد من، آن ها بعد از شنیدن مرگ شهروز، خانه را تخلیه کرده بودند و من نیز هیچ مدرکی دال بر قربانی بودن در این حادثه ندارم.
حال در انتظار حکم دادگاه هستم. امیدوارم خانواده ام بتوانند، پدر و مادر شهروز را راضی به پس گرفتن حکم قصاص کنند. اما راستش را بخواهید، خود هیچ امیدی ندارم. آخر شهروز تک فرزند خانواده اش بود
پایان متن.
نیلوفر ساکی
پاسخ دهید